خرید بک لینک
کابوس» اسم کل ساعات غیر خواب من بود از لحظهی باز کردن چشمام تا لحظهی روی هم رفتن پلکام با دیدن کابوسایی می گذشت که هر کدومشون به تنهایی برای متلاشی کردنم قدرت یه بمب دست سازِ حسابی رو داشتن. عادت نداشتم توی کابوسام زیاد تکون بخورم یا فریاد بکشم و کسی تلاطم کابوس هایم را نمیدید. دنیای موازیِ خوابم اما آروم بود. هیچکس متوجه کابوس دیدن من نمیشد.اتما من یهو وسط اون همه هیاهو چشمام رو باز میکردم و به ثانیه نمیکشید که یادم میفتاد از چه جهنمی بیرون اومدم. اون لحظه دوست داشتم یکی بغلم کنه و همینطور که موهامُ نوازش میکنه، مثل فیلما بهم بگه: «بهش فکر نکن. نگاه کن، چیزی نیست. من اینجام»دقیق نمیدونم اسم اون لحظات یا حرف های وحشتناک بیرون خواب کابوسه یا واقعا خوابه؟ یا تنها بیدار شدن از یه خواب دلهرهآور؛وقتی گفت: برای من شما مثل یه آشنا وسط سیل غریبه ها بودید همیشه ..یادم اومد چقدر برا منم آشنا بود اولین بار که بین جمع دیدمشوقتی گفت : اولین بار که دیدمتون حس کردم یه جایی باهاتون همکلام شدم، اما نمیدونستم کجا الآنم نمیدونمیادم اومد ، نوشته هایش رو که میخوندم هی میگفتم چه قوی هست این دیدگاه، هضم خوبی داره خوندنشون.وقتی گفت: روح های ما در زندگی قبلی آشنا بودن ظاهرابا خودم گفتم: وقتی یه مدت نبود،چقدر دنبال رد پایی از نوشته هایش گشتم ...میدونم حالا دیگه کابوس دیدن خوشحالم میکنه! میتونم بلافاصله بعدِ باز شدن چشمام، خودمُ گم کنم تو دنیای ملموس واژه ها و کابوس، بهترین هدیهی شبانه برای کسیه که یه روح موازی وارد دنیای کابوس هاش شده... + یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲| 1:30|مریم| |

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1402 ساعت: 23:48

وقت فریاد رسیدسکوت جایز نیستبس که ما سکوت کردیمدهانمان تار عنکبوت بسته استوقت رفتن رسیدوقت گذر کردنبس که یک جا مانده ایمپاهایمان به زمین زنجیر شده استقلبهایمان بی هیچ خروشی میتپدو دستهایمان بغضمان را میفشاردمحکم و پیاپیراه نفسهامان را دستهایمان بسته استدعا نکنیم، دعایی که درگیر نمیشودو نفرین نکنیم که چون آیینه ای تمام قدبه سویمان بازتاب کرده استزبان نفرینمان ز آتش بیداد خسته است ... + سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲| 15:59|مریم| |

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1402 ساعت: 23:48

من از آدمها آزار، بسیار دیدهام. از محیط پیرامونم بیشتر! هربار که کمی محدوده امن زندگیام را بازتر میکنم برای پذیرش آدمهای جدید، ضربه خوردهام! قوانین و چهارچوب خاص و سختی دارم که اجازه احساس صمیمیت را به هر کسی ندهم. همین هم هست که بیشتر سعی میکنم آدمها و حتی محیط اطرافم را انتخاب شده و آنالیز شده در کنار هم بچینم. اینطوری آسیب روانی کمتری میبینم حداقل و آن بخش از ذهنم را که قرار است درگیر آدمها و مسائل کم اهمیتشان کنم، جای دیگری به کار میگیرم!چند وقتیست که تنها عکسالعملم نسبت به آدمها و اتفاقات محیطی، شده اینکه دست به سینه بگذارم یا دستهام را پشت کمرم قفل کنم و تنها نگاه کنم! یا بشنوم فقط. یا در نهایتِ ریاکشن، لبخند ژکوندی تحویل آدم روبهرو بدهم و بگذرم! این وضعیت بیتفاوتی نسبت به همه چیز را دوست دارم! راستش را بخواهید من از این حجم اعتماد به نفسِ کاذب درون انسانها که قدرت خدایی را حتی برایشان مُجاز میکند، میترسم و در مقابل برای رسیدن به این حالتِ بیتفاوتی عمیق، تاوان زیادی دادهام. حالا دیگر حاضر نیستم بیشتر از این روح و جانم را دستخوش حماقت آدمها کنم...!حکمتش را نمیدانم هنوز. اما چند وقتیست آدمهایی سر راه زندگیام قرار گرفتهاند که...امان از این آدمهایی که چند وقتیست سر راه زندگیام قرار گرفتهاند! + پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱| 23:23|مریم| |

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 17:36

نمیدانی چه کلنجاری با خودم رفتم این مدت که دائما با همه در تعامل بودم و در جامعه حضور داشتم و با همه حرف زدم و انسان درونگرای خلوتخواه درونم را با چه مکافاتی سرکوب کردم!نمیدانی برای منی که عاشق تنهاییام و در نقاط دنج و سکوت، تجدید قوا میکنم، چه رنجیست بدون وقفه معاشرت داشتن و در جمع بودن! تو بگو شناگری بیش از چند دقیقه زیر آب مانده و بیرون نیامده تا نفس بگیرد، تو بگو فضانوردی وسط کرهی ماه، اکسیژن تمام کرده...سخت است برای من معاشرت مداوم داشتن و هیچ خلوتی نداشتن! انگار در جمع که هستم به مرور یک چیزی درونم تمام میشود و از یک جایی به بعد برای ادامهی ارتباطاتم با آدمها و ماندن و لبخند زدن و عادی به نظر رسیدن، باید تقلا کنم. آدمها را دوست دارم اما آدمِ معاشرتهای طولانی نیستم! آدمها را دوست دارم اما تجهیزات لازم برای دائما در کنارشان بودن را ندارم و هراز گاهی باید به خلوت و تنهاییام سر بزنم، آرام بگیرم، مجهز شوم و با اشتیاق برگردم... + شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱| 21:21|مریم| |

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 17:36

خاله که مرد ... ، همهی ما بهطریقی توی باتلاقی از شوک و فقدان گیر افتادیم. نمیدانستیم چهطور خلاص شویم و هریک جداگانه برای خودمان تقلا میکردیم.یک بار میهمان دوری به خانهمان آمده بود. زن، کنار مامان نشسته بود و داشتند حرفهای کلیشهی غریبههایی را میزدند که حالا حدی از آشنایی را بهدست آورده بودند. و مامان خیلی بیهوا گفت: «من خواهرم رو از دست دادم.»لحظهی غریبی بود. زن، حیرت کرده بود و هیچ برهانی من را راضی نمیکرد که چرا مامان این را گفت. چه ضرورتی داشت؟زن میهمان پرسید خاله چند ساله بوده و چرا مردهاست. مامان هم شروع کرد از اول ماجراهای کرونا و بیماری یهویی خاله بعد از زدن واکسن ، را روایت کردن!و مسئله دقیقا همین بود: روایت کردن.مامان، یک همغم تازه میخواست. کسی که رنجش را برای او بازبگوید. گوشی که او را بشنود و از گذرگاههایی که طی کرده، متحیر شود. کسی که آخر قصه به او بگوید: «چه روزگار سختی گذراندی!» و خیال مامان را راحت کند که رنجش دیده و درک شدهاست.این شیوهی مامان بود برای خلاصی از فقدان.و شاید شیوهی خلاصی همهی ما از رنجهایمان.ما به روایت کردن زندهایم. برای ادامهدادن، به دیده و درک شدن محتاجیم.همهی ما، محسوس و نامحسوس، پیوسته در جستوجوی گوشی هستیم که از سفرهای خوش و ناخوش زندگیمان برایش بگوییم. یک نفر با گفتن، روایت میکند، یک نفر با نوشتن؛ یکی با طرحزدن و دیگری با ساختن. فصل مشترک تمام اینها رنجیست که بهتنهایی حمل میکنیم و دلمان نمیخواهد زیر بارش خمیده شویم؛ پس با دیگری از آن سخن میگوییم.ماجرا برای اهل کلمه هم چنین است.ما مینویسیم که زیر بار رنجهای تکنفرهمان له نشویم. این است که به نوشتن محتاجیم. دستکم برای روایت جهان انفرادیمان هم که شده،

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 17:36

صفحه بندی